تبليغاتX
کوچولوی نازم

کوچولوی نازم
برای کودکم
لینک دوستان
سلام

بازم تونستم تو سال ۹۰ بیام .البته الان کلی کار دارم و یه جمع و جور حسابی مونده که دیگه کارا

تموم بشه چیزی نمونده به آخر سال ۹۰ امروز ۲۸ اسفنده سبزه هام رو هم دیر گذاشتم امیدوارم برای

هفت سین آماده بشه.

امیرحسین و باباش نمیذارن جایی جمع بمونهمن از صبح تا شب جمع میکنم شب که آقای پدر

تشریف میارن با هم دستی پسر همه جا رو به هم میریزن دوباره صبح کلی وقتم برای جمع کردن

وسایل مردای خونه صرف میشه تا دوباره به کارای عید برسم.

با وجود تمام کارای خونه برای سال نو بازم من عاشق هوای رسیدن بهارم عاشق روزای آخر اسفند

عاشق شور و شوق همه مردم عاشق شلوغی شاد خیابونا که همه میگه داره سال نو میاد نمیدونم

ایرانی هایی که خارج از کشورن این روزا چه حسی دارن اما احساس میکنم اگر خودم روزی جای اونا

باشم که البته هرگز دوست ندارم خارج از کشور باشم این روزا حتما دلم میگیره .البته امیدوارم همیشه

همه شاد باشن.

 

[ بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 1:48 بعد از ظهر ] [ sareh ]
کم کم داره سال ۹۰ هم تموم میشه و چه زود گذشت امسال.

هنوز کلی کار برای آماده شدن برای عید دارم و کلی هم خسته شدم .امیرحسین کوچولو کلی شیطون

شده دیگه کلمه ای نیست که بلد نباشه بگه و ندونه کجا به کار ببره حتی کلمه های بسیااااااار بزرگتر

از سنش.

وسط این خونه تکونی و کار های من کلی برام کار میتراشه .

میخواستم قبل از عید از پوشک بگیرمش و چند ۱ هفته هم کلی زحمت کشیدم ولی دکترش با این

کار مخالفت کرد و گفت علم روز مخالفه پوشک گرفتن زیر ۳ ساله و میگفت تو روحیه بچه اثر بد داره

در ضمن این که امیرحسین تا دهمین روزی که من برای پوشک گرفتنش تلاش کردم اصلا حاضر نشد

بگه دستشویی داره و من دیگه خودم تایم های نیاز به دستشوییش رو حفظ شده بودم و خلاصه

کلی اذیت شدم ولی با نظر دکتر فعلا بیخیال دستشویی رفتن امیرحسین شدیم.

دارم بهش خوندن هم یاد میدم بابا و آب رو خوب یاد گرفته امروز تو تلوزیون بزرگ نوشت آب امیرحسین

هم زودی به من گفت مامان نوشته بود آب .بچه ام کلی ذوق زده شده بود.

راستی اگر کسی میدونه تراشه های الماس رو که برای یاد دادن خوندن به بچه هاست از کجا

میتونم بگیرم بهم بگه.

ووووووووویه قالب نود و یکی و پیشاپیش سال نو مبارک چون ممکنه وقت نکنم به موقع بیام و تبریک

بگم و قالب عوض کنم.


موضوعات مرتبط: اولین ها
[ هفدهم اسفند 1390 ] [ 2:29 بعد از ظهر ] [ sareh ]
دو سالش هم تموم شد.

باور کردنی نیست .این کوچولوی شیرین زبون همون موجود کوچولوی نحیفه که روز اول بغل کردم.

انگار همین دیروز بود با وجود تمتم سختی ها ولی انگار همین دیروز به دنیا اومد.زود به دنیا اومده بود

و خیلی کوچولو بود.مثل عروسک.حالا ۲ سال و تقریبا ۱ ماه از اون روز میگذره و برای من هنوز انگار

دیروز بود.

تولدت مبارک پسرم.

این ۱ ماه خیلی درگیر بودم و نتونستم به موقع و روز تولدت آپ کنم این روزها خیلی سرمون شلوغه

و البته برای رهایی از این همه مشغله مسافرت رفتیم و همین امروز برگشتیم.

حسابی شیرین زبون شده و دیگه نمیشه کلماتش رو بنویسم چون دیگه همه چی میگه و خوب

جمله بندی میکنه.

خیلی شیرین و دوستداشتنی شده و زبون شیرینی داره.

چند تا از جمله های شیرینش:

وقتی از خواب بیدار میشه و من هنوز چشمهام رو باز نکردم انقدر بوسم میکنه و ناز میکنه تا چشمم

باز شه بعد میگه سلام عسیسم(عزیزم)پاشو

اسمت چیه ؟امرحسین(امیرحسین)بعد به هرکی که ازت پرسیده اسمت چیه میگی:اِمِت

(اسمت؟)چیه

چیزایی رو که نمیدونی چیه میپرسه این چیه؟

وقتی کسی چیزی بگه و نشنوه میگه  مامان آگا(اقا)یا ناقوم(خانوم)چی گفت؟

هرچی بهش بدن میگه مرسی

هرکاری بهش بگی انجام بده میگه چشم.(البته اگر رو مود باشه)

و خیللللللللللللللی چیزای دیگه که نمیشه همرو گفت چون خیلی خیلی شیرین زبونه.

هنوز از پوشک نگرفتمش و نمیدونم چرا انقدر این کار برام سخته.

تا چند روز دیگه عکسهاش رو هم میذارم و بیشتر راجع به کارهاش توضیح میدم.

[ بیست و یکم دی 1390 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ sareh ]
عید سعید فطر مبارررررررک.

ماه رمضان با تمام زیبایی هاش تمام شد.

خدایا شکرت که یه رمضان دیگه هم دیدیم و امیدوارم تو این ماه پر برکت بخششت شامل

حال همه بنده های ملتمست شده باشه از جمله ما.

 

[ نهم شهریور 1390 ] [ 1:51 قبل از ظهر ] [ sareh ]
بالاخره همسر گرامی تو ماه رمضان از روزهای بلند و روزه و کار زیاد کم آوردن و پیشنهاد  سفر

به شمال رو دادن ما هم سریع گرفتیم و راه افتادیم.پنجشنبه صبح زود راه افتادیم و نزدیک

ظهر رسیدیم.

اما اندر احوالات آقا پسر در سفر.وقتی راه افتادیم ساعت ۵ یا ۵:۳۰ بود برای امیرحسین

 رو صندلی عقب رخت خواب پهن کردم که بخوابه وقتی گذاشتمش آقای پدر در صندوف رو بست

و گل پسر بیدار شد. وقتی هم که گل پسر دد ببینه مگه میخوابه.خلاصه من دیدم هنوز آرومه

گفتم همون جا بشینه بلکه خوابش ببره خودم هم نشستم جلو و راه افتادیم . تا رودهن با

ما حرف نمیزد و هرچی بهش میگفتیم جواب نمیداد رو شو میکرد به پنجره . تا چشماش

میرفت رو هم به زور بازشون میکرد و صاف میشست.ما هم گفتیم شاید خوابش میاد حال

نداره جواب بده.

بعد از رودهن دیدم اشک تو چشماشه انگار فکر کردم چشمش سرما خورده اما تا این که باباش

گفت انگار اشک تو چشماشه اونم زد زیر گریه نگو تا حالا با ما قهر بوده که چرا تنها گذاشتیمش

عقب!!!!!!!!!!

بغلش کردم باهام حرف نمیزد تا رسیدیم یه جا صبحانه بخوریم سریع موضعش رو عوض کرد

دید جای با صفاییه با ما دوست شد که بیاد دد.

هرچی هم میگفتیم سریع میگفت چشم.

اما بگم از دریا رفتنش فکر میکنم از عید تا حالا یادش رفته بود دریا رو امیرحسین هم که تمیز

و حساس خدایی نکرده دست و پاش کثیف بشه ما رو میکشه تا بشوریم.

این بود که تا پاش رسید به ماسه های ساحل عصبانی شد که اینجا همه چی اخیه و پاهای

آقا کثیف شده. کف روی موجهای دریا رو هم میگفت اخی و به هیچ عنوان نرفت سمت آب.

بعد از چند دقیقه هم که از اخی بودن دست و پاهاش کلافه شده بود با گریه ما رو مجبور کرد

برگردیم ویلا.آقای همسر که دلشو صابون زده بود با گل پسرش بره تو آب حسابی ضایع شد

و خورد تو برجکش.

فرداش دوباره بردیمش دریا این بار باباش از همون اول بغلش کرد که جاییش کثیف نشه و

نشوندیمش رو زیر انداز. آقای پدر تنها رفت تو آب و منم که میدونستم تا امیرحسین خودش

مطمئن نشه دریا خطری براش نداره و این کثیفی هام پاک میشه حاضر نیست بره جایی

اصراری بهش نکردم رفتم برای گوش ماهی آوردم بهش دادم اونا چون سفید بودن از نظر

آقا تمیز بودن.کمی باهاشون بازی کرد یواش یواش بردمش دم ساحل با گوش ماهی ها

و سنگها بازی کنه.بعد لباساشو عوض کردم و راضی شد با باباش بره تو آب.

خلاصه این شد که آقا افتخار دادن دریا رو افتتاح کردن. حالا از فرداش دیگه مگه میومد بیرون

شاکی شده بود که چرا میخواییم بریم. میبینی تو رو خدا.

و اما از حرف زدنش این که دیگه همه چی میگه و جمله هم میسازه.

نمونه ای از لغت نامه امیرحسین:

پارچ:پارک

یایا: لالا

تخ: تخت

کاکایی: کاکائو(خوراکی مورد علاقه امیرحسین)

ایت:هیئت

دَیا :دریا

جوجو اَیی:مگس و پشه و.....

اَموم:حموم

اَبایی:اسباب بازی

وقتی میره دنبال یه چیزی و پیدا نمیکنه میاد میگه نیس:همون نیست

نانایی:نینی

اَقا:آقا

وقتی یه کار بدی میکنه بهش میگم کی این کار بد رو کرده؟

میگه من

- وای وای وای پسر بدی شدی؟

- بَخشید:یعنی ببخشید.

-دیگه کار بد نکنی ها.

-چَش:همون چشم.

اون وقت میخوای بگیری لهش کنی با این زبونش.

تا بوسمون میکنه میگه به به.

هرچی بهش بدی میگه میسی:مرسی خودشم چیزی به ما میده میگه میسی.

اِس:خرس

برای گنجشک ها برنج و دونه میریزه تو حیاط و میگه:

جوجو پوفَ خور:یعنی جوجو پوفَ بخور

گربه چی میگه:مَیی

گاوه چی میگه:صداشو کلفت میکنه میگه ما ما

سگه چی:آپ آپ

صدای جوجو.کلاغ.ببعی.مرغ.خروس رو هم بلده

گوگولی: همون قوقولی که خروس معنی میده نمیدونم چرا بچه ام لحجه ترکی داره.

لیوان نسکافه رو میشناسه تا برای باباش نسکافه میارم میگه آبَ جیز.چای رو هم همین طور.

قاق:داغ

یخ:یخ

یخ یاخ:یخچال

چَخ جی:چرخ خیاطی

مامان رو چندتا دوست داری؟ دَه

عباسی:تاب تاب عباسی

دیگه خیلی چیزا میگه که الان دیگه وقت ندارم برای گفتنش.

 

 

[ بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 11:29 قبل از ظهر ] [ sareh ]
سلام. سلام....

این بار برای غیبتم دلیل دارم و اونم شکستن انگشت پام هست.تو رو خدا نخندیدا ولی انگشت

کوچیک پام شکسته بود و سه هفته کلافه ام کرده بود و تازه امروز آتلش رو باز کردم.

دیگه کلافه شدم همش مجبورم بودم خونه مادر شوهرم و مادرم باشم تا یکی باشه دنبال

وروجک شیطون من بدوه و بهش برسه.خونه و زندگیم شده بود بازار شام. نه این که همسر

گرامی بسیار مرتب تشریف دارن اینکه تو خونه آب از آب تکون نخورده بود.(آره جون خودم.)

اما امروز پام باز شد و یه کم به کارام رسیدم.

امیرحسین هر روز شیطون تر و شیرین تر میشه.دیگه تمام حرفهامون رو متوجه میشه و اینو

از عکس العملهاش میشه فهمید.

خیلی باهوشه و نسبت به پسرهای هم سن خودش خیلی زودتر شروع به حرف زدن کرده.

داره سعی میکنه با کلمه هایی که بلده جمله بسازه و تقریبا موفق میشه با جمله های

کوتا منظورش رو بفهمونه.

عاشق پارک رفتنه مخصوصا با باباش این مدت که من پام شکسته بود با باباش رفته پارک

و خیلی دوست داره و براش متفاوته.

الان که دارم پست میذارم خیلی دیره و نمیتونم بیشتر توضیح بدم هم خسته هستم و

هم کارهای دیگه دارم.

انشاءالله در پست های بعدی جبران خواهد شد.

جواب سوال دوتا از دوستان:

در مورد میوه ها و سبزیجات و تاثیر اونها روی جنسیت بچه باید بگم بله تاثیر داره و البته از

نظر طب سنتی به خیلی چیزهای دیگه از جمله طبیعت بدن والدین و......اما هیچ کدوم اینها

صد در صد نیست و هیچ تضمینی وجود نداره جنسیت بچه اونی بشه که فکر میکنید.

کما این که میشناسم کسی رو که ۹ ماه قبل از اقدام برای بارداری رژیم های علمی و

زیر نظر دکتر داشت اما باز هم بچه اونی نشد که فکر میکرد.به هر حال به نظر من سلامت

بچه مهم تر از همه چیز هست.

سوال دوم در مورد مصرف سفالکسین در بارداری:من زیر نظر دکتر این دارو رو مصرف کردم

و این که یه سری دارو ها در علم پزشکی در دوران بارداری منعی نداره چون جفت اصلا

اونها رو جذب نمیکنه.جفت یه فبلتر مقاوم هست در برابر تمام مواد و اول اونها رو آنالیز

میکنه بعد به جنین میرسونه پس نگران نباشید.

در ضمن وجود عفونت های مختلف در بارداری برای جنین بسیار پر خطر تر از مصرف

دارو هستن.

[ سی و یکم تیر 1390 ] [ 2:53 قبل از ظهر ] [ sareh ]
قطار میگه؟ چی چی

خروس میگه؟ قوقولی

گربه میگه؟ می می

کلاغ میگه؟قاقا

مرغ میگه؟قدقدقد

به عمه میگه :عممممممممما

به عمو:عم

هوایما: هپا

هر بچه ای رو میبینه میگه:نانایی یعنی نینی

مامانی: مامایی

بابایی: بابویی

آب بازی: آب بایی

حیاط:ایات

دایی:دایی

هانیه:آنی

هرچی میخواد با انگشت نشون میده و میگه ایینا ایینا خیلی هم غلیظ میگه

یاد گرفته با لیوان خودش آب بخوره دیگه ول نمیکنه دم و دقیقه الکی میگه آب .

تا میگم بریم حموم دستاش رو میذاره رو سرش و ادای سر شستن در میاره.

عاشقه آب بازیه و ما هم یه استخر بادی براش گرفتیم که ظهر میذارمش تو حیاط تا آبش

گرم بشه عصر میره توش بازی میکنه و باید به زور بیارمش بیرون.

کتاب حسنی نگو یه دسته گل رو خیلی دوست داره و هی میاره بخونم براش.

تا میرسه به جایی که میگم باباش میگفت حسنی میای بریم حموم.

امیرحسین جواب میده:نه نه دستاشم به علامت نه میبره بالا.

تا میگم موی بلند روی سیاه ناخن دراز.

امیرحسین دستشو تکون میده میگه:آه آه آه یعنی همون واه واه واه.

تو رنگها فعلا فقط آبی رو میتونه بگه.

ولی حیوان هایی مثل:سگ.زرافه.خرگوش.جوجه.خرس.گاو رو با شکل و صدا یاد گرفته.

با مکعب هاش هم میتونه برج بسازه.

دیگه چیزی یادم نمیاد.

بابا تو رو خدا یکی یه سایت خوب برای آپلود عکس بده که هم ریز نباشه عکسهاش هم

بعد از یه مدت ضربدر نیاد به جای عکس بچه.!!!!!!!!!!!

 

 

[ دهم تیر 1390 ] [ 3:38 بعد از ظهر ] [ sareh ]
بازم کلی دیر اومدم.

اول این که امیرحسین ۱۲ خرداد بالاخره مشهدی شد.این اولین باری بود که امام رضا ما رو

با امیرحسین طلبید و امیرحسین هم مشهدی شد.

کلی کیف کرده بود قبلا با دیدن همه مسجد ها پرچم ها و البته برج میلاد میگفت علی علی

بچه ام فکر میکنه برج میلاد گلدسته اس.ولی این بار علی علی واقعی دیده بود و کلی

هیجان زده بود.

موقع نماز جماعت هم دادمش دست خاله اش تا نماز بخونم از قضا امیرحسین که عاشق

آب بازیه حوض وسط صحن رو میبینه و ولکن نمیشه دیگه خادم مجبور میشه بذاره امیرحسین

آب بازی کنه تا مامانش نماز بخونه .خلاصه که وقتی نمازم تموم شد و مخواستیم بریم امیرحسین

هق هق گریه میکرد که چرا داریم میری و من آب بازی میخوام. گوله گوله اشک میریخت .

................................................

سه هفته یش برای بار اول عسلمون رو بردیم شهر بازی چند تا بازی که مخصوص

سنش بود سوار شد و کلی کیف کرد .

...............................................

و اما این که بنده ۳ روزه انگشت ام شکسته و در آتل به سر میبره . امیرحسن هم میره میاد

میگه اوخ اوخ.

بله قضیه منم شده شصت ات تو چشمت نره.!!!!!!!!!

.............................................

از همه مهمتر این که باید ۲۹خرداد واکسن ۱۸ ماهگی امیرحسین زده میشد اما هنوز.....

اول از همه که مریض بود کمی تب داشت.بعد هم که پای بنده شکست و انشاءالله یکشنبه با

مامانم باید بره واکسن بزنه.

مامانایی که واکسن رو زدید چه طور بود؟

..........................................

 

[ دهم تیر 1390 ] [ 3:29 بعد از ظهر ] [ sareh ]
درباره وبلاگ

سلام
من و شوهرم عاشق نینی هستیم اما هنوز شرایط زندگیمون به
ما اجازه نمیده یه فرشته کوچولو به زندگیمون اضافه کنیم.
اما من بی صبرانه منتظر اون لحظه هستم که کوچولومون به ما اضافه
بشه و زندگیمون قشنگتر بشه.
برای همین تا اومدنش براش مینویسم تا بعدآ بفهمه چقدر مشتاق
اومدنش بودیم.
..........................................
ما مدتیه که برای آوردن نینی به این دنیا تصمیم گرفتیم و
امیدواریم با اومدنش زندگی ما رو از همیشه شیرین تر کنه.
نوشته بالا رو پاک نکردم چون اون زمان هم برای ما انتظار
بود و ما در انتظار زمان مناسب و شرایط مناسب برای آوردن عزیز
دلمون بودیم .
دوست دارم تمام این مراحل توی وبلاگ عسلم ثبت بشه و امیدوارم
بعد از این هم نوبت به مرحله بارداری و به دنیا اومدنش برسه.
آمین.
......................................
خدایا ِشکرت به خاطر تمام چیزهایی که از لیاقتمون بیشتر بود
و تو بهمون دادی.
بالاخره منم مامان شدم و حالا باید من و بابای نینی 9 ماه انتظار
بکشیم تا نینی گلمون بیاد بغلمون.
الهی دامن تمام کسایی رو که منتظر نینی هستن رو سبز کن و این
حس قشنگ رو بهشون بچشون.
آمین
.........................................
پسر کوچولوی من در تاریخ 29/9/1388 پا به این دنیای خاکی گذاشت
و زندگی من و همسرم رو شاد تر از قبل کرد.
امیدوارم خداوند به ما در تربیت ثمره زندگیمون کمک کنه .
لینک های مفید
امکانات وب